سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبانهای ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده است. وی در تبریز بهدنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرهالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران روز درگذشت این شاعر معاصر را «روز شعر و ادب فارسی» نامگذاری کردهاند. مهمترین اثر شهریار منظومهی حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی بهشمار میرود و شاعر در آن از اصالت و زیباییهای روستا یاد کرده است. این مجموعه در میان اشعار مدرن قرار گرفته و به بیش از ۳۰ زبان زندهی دنیا ترجمه شده است. شهریار در سرودن انواع گونههای شعر فارسی -مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی- نیز تبحر داشته است. ازجمله غزلهای معروف او میتوان به علی ای همای رحمت و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابیطالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته است.
بخشی از کتاب:
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم پریشان یادگاریهای بر بادند و میپیچند به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم خزان هم با سرود برگریزان عالمی دارد چه جای من که از سردی و خاموشی ز مستانم سهتار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی به اشک توبه خوش کردم که میبارد به دامانم گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم کجا یار و دیاری ماند از بیمهری ایام که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم سرود آبشار دلکش پس قلعهام در گوش شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بیحاصل به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن به زورقهای صاحب کشته سرگشته میمانم ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین چه میگویم نمیفهمم چه میخواهم نمیدانم به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان من شوریدهبخت از چشم گریان ابر نیسانم کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم