کتاب «استخوانهای دکارت» نوشتهی راسل شورتو روایتی تاریخی فلسفی است که با ماجرای واقعی مرگ و سرنوشت عجیب بقایای \d;v رنه دکارت آغاز میشود. دکارت در سال ۱۶۵۰ در استکهلم درگذشت و جسد او طی سالها بارها جابهجا شد؛ جمجمهاش گم شد و سپس در دست مجموعهداران، دانشمندان و حتی سیاستمداران چرخید. شورتو از همین ماجرا بهعنوان نقطهی شروع استفاده میکند تا نشان دهد چگونه استخوانهای یک فیلسوف میتوانند به نمادی از کشمکشهای فکری و فرهنگی بدل شوند.
خط اصلی روایت کتاب زندگی و اندیشههای دکارت است. او در قرنی پر از تنش میان علم و دین میزیست و با تأکید بر عقل و شک منظم، پایهگذار روش علمی و فلسفهی مدرن شد. ایدهی «میاندیشم، پس هستم» و دوگانهانگاری ذهن و بدن، از مهمترین موضوعاتی است که کتاب شرح میدهد. نویسنده همزمان با روایت سرگذشت استخوانها، به زندگی شخصی دکارت، رابطهاش با قدرتهای سیاسی و کلیسا و نقش او در گسست میان سنت قرون وسطایی و تفکر مدرن میپردازد.
وجه دیگر کتاب نشاندادن این است که چطور استخوانهای دکارت بدل به ابزار سیاسی و فرهنگی شدند. انتقال، دزدیدهشدن یا نمایشدادن آنها هر بار معنای تازهای پیدا میکرد؛ در واقع گاه نشانهای از ارجگذاری به علم و عقلانیت و گاه وسیلهای برای تثبیت اقتدار مذهبی یا ملیگرایانه بود. شورتو این ماجرا را استعارهای از سرنوشت اندیشهی دکارتی میبیند؛ اندیشهای که بارها مصادره، رد یا ستایش شد و همچنان در میدان جدال میان ایمان و خرد حضور دارد.
کتاب «استخوانهای دکارت» تنها شرح زندگی یک فیلسوف یا روایت استخوانهای پراکندهاش نیست؛ بلکه بازنمایی تنشی تاریخی است که از قرن هفدهم تا امروز ادامه یافته: یعنی تضاد میان عقلگرایی و اقتدار دینی. از خلال این داستان خواننده میبیند که چطور مفاهیم فلسفی دکارت از مرز فلسفه عبور کرده و بر علم، سیاست و فرهنگ مدرن تأثیر گذاشتهاند.