تو اگر بودی، مرا وادار میکردی برای شادی در لحظهای که سالها انتظارش را کشیدهایم، فکری کنم. اگر تو بودی، آرزو را روی شانههایم مینشاندی و دستم را میگرفتی تا قبل از همه، جلوتر از همه، شادتر از همه، در خیابانها راه بیفتیم و شعار بدهیم. تو شعارهای جدید میساختی و از من میخواستی تا آنها را بلند فریاد بزنم. تو دستهای آرزو را بلند میکردی و به او یاد میدادی که شعارها را تکرار کند. بعد، حسابی که خسته میشدیم، میرفتیم کنار خیابان مینشستیم و مردم را تماشا میکردیم که پا بر زمین میکوبند و لابهلای شعارهای محکم و طوفانیشان، گاهی شعارهای خندهدار هم سرمیدهند
بلا را ما انتخاب نمیکنیم. بلا غالبا خودش سرزده میآید و ماهیچههای کرخت و خوابآلود تاریخ را به تحرک وامیدارد. بلا میآید تا تاریخ زخم بستر نگیرد. دقیقا لحظهای که همگان در شهری پرپیچوخم و خاموش گموگور شدهاند و بیمقصد به دیوارهای بلند روزمرگی میخورند، فتنهای جرقه میزند و «وقت» و هنگامهای تجلی میکند تا چشمها برای لحظاتی مبد و مقصد را ببینند و راه را از سر بگیرند. فتنه ترفند خداوند است برای ورق زدن تاریخ، برای زیرورو کردن همه چیز، از ارباب و رعیت، ظالم و مظلوم، گمراه و هدایتشده، دارا و ندار، غمگین و سرخوش، نگران و امیدوار، پس تاریخ خیلی هم تنبل نیست. پدیدهها سریعتر از تصور ما رخ میدهند