تماس تلفنی ترسناکی در نیمه های شب, فقط در یک چشم برهم زدن کل زندگی من را تغییر داد. و سپس, انگار زندگی ام به اندازه کافی ناخوشایند نبود که پدرم, من و برادرم را برای تعطیلات تابستان به جزیره ای خوش آب و هوا می فرستد تا با مادربزرگی که هرگز ملاقات نکرده ایم زندگی کنیم طبیعی است. من سرپیچی میکنم در نهایت خودم را در ریون هالو میبینم که به شدت دچار بی حوصلگی و کسالت شده ام تا اینکه با زین هانتر فوق العاده خوش قیافه و افسونگر رو بهر و شدم. او با موهای مشکی جذابش قلبم را ربود فکر می کنم این ملاقات آن قدر هم بد نبود. او با قد حدود یک متر و هشتاد و لهجه فریبنده سلتی اش فوق العاده جذاب به نظر می رسید. زین از آن دست آدم هایی بود که دل های زیادی را شکسته بود. من هم به اندازه کافی دلشکستگی تجربه کرده بودم با این حال، چیزی عجیب و غریب تقریباً ماورایی در مورد زین وجود داشت که به لبخند ویرانگرش مربوط نمی شد. صرف نظر از اینکه چقدر سعی می کردم از او فاصله بگیرم ریون هالو جای کوچکی بود و کشش عجیبی که بین ما بود، غیر قابل انکار بود. بی شک همان کسی که میخواستم از او دوری کنم تبدیل به نجات دهنده ام شد. گذشته ام به سراغم می آید تا مرا تهدید کند. کسی می خواهد مرا بکشد. هر چه به حقیقت نزدیک تر می شوم بیشتر متوجه می شوم که تمام زندگی ام دروغ بوده است. دیگر نمی دانم چه چیزی ترسناک تر است تلاش هایی که برای کشتن من می شود یا مردی که قلب و روحش با من هماهنگ شده است