زارابل مجموعهداستانی است که نویسنده دربارهی آن اینگونه گفته است: داستانهایم در مکانهایی از جنوب میگذرد که اگر از نزدیک ببینید، حیرت میکنید. جاهایی که مغز و استخوان زمین از لابهلای مرغزارها، تپهها و درههای برشته، بستر خشک رودخانهها و بلوطهای آتش گرفته، خودش را به شما نشان میدهد. در جنوب همهچیز بهطور حیرتافزایی زیباست و البته روبهزوال و چنان حسی از خلوت به آدم میدهد که هیچ مکان پرت دیگری نمیتواند. به همان نسبت، آدمهایی وجود دارند که هرکدام یک انقلابی تمامعیار هستند. کسانی که برای حفظ زندگی، عشق، موسیقی و رقص، امید و آرامش، انقلاب میکنند. ارتشهای تکنفره، انسانهای ازجانگذشته و قهرمانان شکست. این کتاب روایتگر آنهاست. زاراهایی که هرکدام سعی دارند باری ورای توان یک انسان را به دوش بکشند، استثناهایی که میکوشند قاعده را تغییر دهند. این کتاب روایت امیدواران است، که ما به امید زندهایم.
بخشی از کتاب:
زارابل از خارستان گذشت و زد به تپههای برشته. میرفت سراغ تلههای کار گذاشته زیر بوتهها و رملکها و خم جویبارهای لاغر. توی راه مثل همیشه خاطرات گذشته به یادش آمد. روزگاری که تپهها مملو از زندگی بود. وقتی که از هر طرف دستههای کبک گلو سیاه یا خاکستری مواج با فرحهای سینه خالخالی از نزدیک آدمیزاد بیهیچ واهمهای میگذشتند و همین که به آنها نزدیک میشدی فرحها به سرعت میگریختند و بزرگترها پرواز میکردند و صدای سینه و بال و نفس خود را در آسمان میپراکندند. به خودش آمد، زل زده بود به بوتههای خشک و آسمان خالی. اما صدای قاقبی قاقبی کبکها و آوای زنگولهگون و چنگسان سایر پرندگان از هر سو انگار در گوشش میریخت. نم پشت پلکش را گرفت و به سمت تپهها گام برداشت. خورشید عالمسوز در قلب آسمان بیحرکت ایستاده و بر زمین تف و آتش میریخت.