سقوط داستان و روایت ویرانی است؛ ویرانی انسان، تمدن، جامعه و خود راوی. سقوط همان کشاکش مدام کاموست که نه میتواند با دیگران زندگی کند و نه بدون آنها. راوی از بطن فساد خود و جامعه و سپس تأمل در این فسادِ فردی و درعینحال همهگیر و عام به نوعی تعالی رسیده است؛ تعالی درخشان زوال. جامعه و فرد کافیاست در این لجنزار سلطهگر و سلطهپذیر لبخند به لب داشته باشند و ظواهر را رعایت کنند تا همهچیز تحملپذیر و حتی خوشایند شود؛ در سر ما نیز، همچون سر راوی، همواره صدای قربانیان میپیچد و چاره جز سقوط نیست.
بخشی از کتاب:
البته میزبان ما، راستش را بخواهید، انگیزههایی پنهان دارد؛ هرچند آنها را در عمق درون خود پنهان کرده است. چون از چیزی که پیش رویش گفته میشود سر درنمیآورد، به فردی بدگمان بدل شده است. از اینرو، آن نگاه مغرور و حساسش، گویی ظن آن میبرد که هیچچیز بین انسانها بیعیبونقص نیست. این ویژگی، بحث دربارۀ هر موضوعی غیر از کارش را با او دشوار میکند. مثلاً، آن مستطیل خالی روی دیوار پشت سرش را ببینید که جای یک تابلو را نشان میدهد. بله، قبلاً یک تابلو آنجا بود، یک اثر هنری بینظیر، یک شاهکار واقعی. من خودم وقتی صاحبخانه آن را برد و وقتی با آن خداحافظی کرد، آنجا بودم. در هر دو مورد، پس از هفتهها تفکر و با همان بدگمانی این کار را کرد. باید اعتراف کنیم جامعه، سادگی صریح طبیعتِ او را تاحدودی تباه کرده است. بگذارید صریح بگویم، او را قضاوت نمیکنم. بدبینیاش را موجه میدانم و اگر طبع مراودهای من مانع نبود، تمایل داشتم با او همنظر باشم. متأسفانه، بسیار اهل گفتگوام و بهراحتی با دیگران دوست میشوم. هرچند میدانم چگونه فاصلهام را حفظ کنم، اما هر فرصتی را غنیمت میشمارم. در دوران اقامتم در فرانسه، هرگاه مردی باهوش میدیدم، بیدرنگ میخواستم در صحبتش بنشینم. اگر این کار احمقانه باشد… آه، میبینم که لبخند شما این کاربرد مفعولِ شرطی را نشانه رفته است. اعتراف میکنم که به این وجهِ نحوی و عموماً به بلاغت سخن علاقهمندم.