در داستان کتاب پیش رو، مخاطب خود را با اتفاقاتی عجیب و غیرعادی روبهرو میبیند، همانطور که شخصیت اصلی داستان در یک صبح معمولی، زندگی عادیاش سروشکلی غیرعادی میگیرد؛ هنگامی که بهشکل غیرقابلباوری، بدون هیچ مدرکی در خانهاش بازداشت میشود و عجیبتر آنکه در این بازداشت باید به سر کار برود و یک زندگی معمولی داشته باشد. زمان به همین شکل سپری میشود تا اینکه عموی مرد جوان وارد داستان میشود و او را به دیدار یک وکیل میبرد؛ وکیل به او پیشنهاد میدهد تسلیم سرنوشت شود، چیزی که مرد جوان نمیپذیرد... در این کتاب کافکا بهنوعی در تلاش است تا نشان دهد، چنانچه جامعه را قانونی شفاف اداره نکند، همهی ما میتوانیم بهنوعی گناهکار باشیم و برای جرمی نادانسته محاکمه شویم.