زندگی را چگونه باید زیست؟ و هنگام مرگ، آن حقیقت انکارناپذیر، چگونه با پوچی یک عمر زندگیِ به ظاهر موفق مواجه میشویم؟ ایوان ایلیچ، قاضی بلندپایهای که همۀ عمرش را صرف ساختن یک زندگی «درست»، موفق و پسند جامعه کرده، هرگز این سؤالها را از خود نپرسیده است. او در دنیای آسوده و تصنعی خود غرق است تا روزی که حادثهای پیش پا افتاده، او را در برابر وحشت تنهایی، درد و حقیقتِ مرگ قرار میدهد. ایوان ایلیچ، در بستر احتضار، سفری دردناک به اعماق وجود خود آغاز میکند تا معنای حقیقی زندگی، شفقت و رنج را کشف کند؛ معنایی که در همۀ آن سالهای موفقیتآمیز از او پنهان مانده بود.
بخشی از کتاب:
پیوتر ایوانوویچ با لبخندی به شبک گفت: «بفرمایید، این آقا نمیتونه منو ببخشه، چرا؟ چون اون طرف رودخونه زندگی میکنم.» و آنها درحالیکه دربارۀ مسافتهای داخل شهر حرف میزدند به صحن دادگاه بازگشتند. به رغم تصوراتی که از پیِ این مرگ در مورد منتقل شدنها و تغییر و تبدیلات در دادگستری در ذهن هر کس که خبر را میشنید پدید میآمد، واقعیت این بود که همه از شنیدن آن خوشحال میشدند. آری، حقیقت همیشه این است. احساس خشنودی در ذهن فرد پدیدار میشود از اینکه او مرده، نه من! همگی پیش خود فکر یا احساس میکردند: «پس اون مُرد ولی من که نمردم.» اما همزمان، نزدیکان ایوان ایلیچ، یعنی به اصطلاح دوستانش نمیتوانستند از این فکر خودداری کنند که اکنون به اجبار باید مجموعهای از اعمال بسیار ملالآور را اجابت کنند. آنها باید در مراسم تشییع جنازه شرکت میکردند و همچنین به بیوۀ مرحوم سر میزدند و تسلیت میگفتند.